شنبه ۲۲ اوت ۲۰۰۹

قرارهایی دربازخوانی تاریخ عشق:

۲

((-تف تو روت تو توی حجله من چیکارداری؟))

تف که می کنی ازمتن می پرد بیرون

و من که عاشقتم، ـ قربونتم یه تف دیگه... ـ

وهرچه که ازدوست می رسد،نیکوست،سفت می چسبد به صورتم

ومن به قصدتبرک به چهره می کشمش

ـ بنا به حق شب اول، قرارمان فردا توی همین شعر/کنارصلیب

ـ فعلا تا فردا برو گم شو که اگه بابا بیاد می دونی که چی کارت می کنه...

ـ من که گناهی نکرده ام.فقط به یمن بخت بدم عاشق دخترپادشاه شده ام و قرار است که فردا داماد پادشاه شوم.اما به حق جاودانه شب اول قرار است که امشب دخت پادشاه نصیب خود پادشاه شود.

۳

قرارنیست کسی ازدقیقه های اختصاصی امشب عبورکند

این حق اختصاصی هرشاهزاده خوشبخت است

که هیچ کس از ک... دادنش خبرنداشته باشد

حالا ببخش اگرقرن ها بعد خری مثل من فضول شما باشد

ـ نخند مگرخرآدم نیست ـ

۱

بنا به منطق خود این شعر ـ داستان،

ازشاهزاده پرتاب می شوم طرف شهرزاد

قراراست او

مراسم اعدام یک فرشته ـ نه خود را ـ به فردای دیگری برساند.

۱/۵

نگاه کن کلمات ازتو شعله ور شده اند

این چاک سینه واین نیم تاج یاس

بدجورکاردست من و شاه داده است

امشب هزار و یک فرشته خوشبخت

- منهای یک نفر ـ

ادامه لباس سپید تواند

ـ تو درخوابگاه شاه به کدامین نیت ناپاک پاگذاشته ای ؟ ـ

- من هیچ کاره ام تنها به یمن بخت بدم قراراست که تاریخ را همیشه زیرتخت شاهان بنویسم.

۱/۷۵

به امر شاه ـ داماد

این قصه گو

مفتخر به اندازه درازی خود پهن می شود.

ادامه ۵/۱

چرا هزار ویک فرشته خوشبخت؟

چرا که هزارویک فقط به خاطر یک این قدر...

این بحث انحرافی نیست

تنها عدالت است که ایجاب می کند

که سیزده دوازده + یک باشد ـ به نحسی من -

وهفت هم به تقدس تو

ـ پس برای همین خاطر تف من ازمنابع فیض است؟

ـ حتا اگر که حاصل جمع من وتو بیست شود بازهم تو ازشب اول نصیب من نشدی ـ

۴

ـــ آن فرشته منهای یک منم

باسینه چاک و تاجی ازخار ـــ

۵

من برای نجات آن فرشته منهای یک نیامده ام

تنها قرار بود جای گل وخار راعوض بکنم

تا آن فرشته فردا بخرد آبروی خدا را و

ننالد که چرا مرا وا نهاده ای

هی نگهبانان!!!

این زندانی که قرار است فردا اعدام شود ،درخوابگاه من چه می کند؟

۶

این هزارو یکمین شب است وفردا روز آزادی ست و

قراراست که فردا شاه ازروی خون من درگذرد

۷

بی اجازه از محضر مبارک شاه،

درساعت هزار عقربه می ایستد

شما فریب مرا خوردید

این کیست بر صلیب

منم

ابلیس

(کات)

۸

مرداد هشتاد

دوشنبه ۲۲ ژوئن ۲۰۰۹

First we take manhattan, then we take berlin اولش منهتن رو می گیریم بعدشم میریم سراغ برلین

They sentenced me to twenty years of boredom
For trying to change the system from within
Im coming now, Im coming to reward them
First we take manhattan, then we take berlin
اونا محکومم کردند به بیست سال بیهوده موندن
واسه این که می خواستم سیستم شونو از داخل تغییر بدم
اما حالا دارم میام؛ دارم میام که مزدشونو بدم
اول منهتن رو می گیریم، بعدش می ریم سراغ برلین

Im guided by a signal in the heavens
Im guided by this birthmark on my skin
Im guided by the beauty of our weapons
First we take manhattan, then we take berlin
یه علامت از داخل بهشت داره راهو نشونم میده
این لکه ی مادرزادی رو پوستمه که هدایتم می کنه
زیبایی اسلحه هامونه که داره بهم راه میده
اولش منهتنومی گیریم،بعدش می ریم سراغ برلین

Id really like to live beside you, baby
I love your body and your spirit and your clothes
But you see that line there moving through the station?
I told you, I told you, told you, I was one of those
دلبرکم! خیلی دوست داشتم که پیشت زندگی کنم
من عاشق جسمت ،روحت با لباساتم
اما تو اون خط که وسط پایگاه کشیدن رو می بینی؟
من بهت گفتم، خیلی هم گفتم ،بارها گفتم که منم یکی از اونام

Ah you loved me as a loser, but now youre worried that I just might win
You know the way to stop me, but you dont have the discipline
How many nights I prayed for this, to let my work begin
First we take manhattan, then we take berlin
آخ که تو عاشق من بازنده بودی،اما حالا دلهره داری که من ممکنه برنده بشم
تو بلدی که چطوری نیگرم داری ، اما نمی دونی که انضباط یعنی چی
چقدر شبا دعا کردم واسه این که بتونم کارمو شروع کنم
حالا نوبت منهتنه بعدشم میریم سروقت برلین

I dont like your fashion business mister
And I dont like these drugs that keep you thin
I dont like what happened to my sister
First we take manhattan, then we take berlin
هی آقا من این بازار مد شما رو دوس ندارم
و ازاین داروهایی که لاغر نیگرت میداره متنفرم
من اون چی که سر خواهرم اومد رو اصلا دوس ندارم
حالا که این طوره اول منهتنو فتح می کنیم بعدشم برلینو


Id really like to live beside you, baby
I love your body and your spirit and your clothes
But you see that line there moving through the station?
I told you, I told you, told you, I was one of those
دلبرکم! خیلی دوست داشتم که پیشت زندگی کنم
من عاشق جسمت ،روحت با لباساتم
اما تو اون خط که وسط پایگاه کشیدن رو می بینی؟
من بهت گفتم، خیلی هم گفتم ،بارها گفتم که منم یکی از اونام

And I thank you for those items that you sent me
The monkey and the plywood violin
I practiced every night, now Im ready
First we take manhattan, then we take berlin
و من به خاطر اون چیزایی که واسم فرستادی ازت تشکر می کنم
اون میمون و اون ویلون تخته سه لایی
من هرشب تمرین می کردم،حالاهم آماده ی آماده ام
میریم سراغ منهتن بعدشم برلین

I am guided
من دارم راهنمایی می شم

Ah remember me, I used to live for music
Remember me, I brought your groceries in
Well its fathers day and everybodys wounded
First we take manhattan, then we take berlin
آخ به یادم بیار، من فقط به خاطر موسیقی زنده بودم
به یادم بیارکه خواروبار فروشی ات رو من واسه ات دست وپا کردم
خب حالا روز پدره وهمه زخم خورده ان
وقتشه بریم سراغ منهتن بعدشم برلین


http://www.lyricsfreak.com/l/leonard+cohen/first+we+take+manhattan_20082810.html

سه‌شنبه ۲۶ اوت ۲۰۰۸

The letters from an adult who became child to a child who became an adult

نامه های بزرگی که کودک شد به کودکی که بزرگ شد
The letters from an adult who became child to a child who became an adult

خروس از آسمان فرود می آید
دیوانه ای آواز می خواند
در نگاه ات پرنده ای را سر می برند
The rooster falling down from the sky
A mad singing
A bird is beheaded in your eyes

داد می زنی که تشنه ای
من محو تشنه گفتن تو
تو بی تفاوت به من هنوز تشنه ای
You are shouting im thirsty
I’m fade with your saying thirsty
You still with no attention to me: thirsty

خار فرو رفته در دستانت می بوسم
دست ات را بر گونه هایم می کشی
خاری در قلب ام می نشیند
I’m kissing the thorn in your hands
You’re rubbing your hand on my face
A thorn scratching my hearth

دروغ های شیرین ات هراسان ام می کند
با این حال در را باز می کنم
و غول را بیرون می کنم
Your sweet lies scares me
Meanwhile Im opening the door
To kick the monster out

زن بودن تجربه ای تماشایی ست
دختربودن چیزی رویایی و
کودک بودن تمام چیزی که از تو می خواهم
Being a woman is an interesting experience
Being a girl is a dreamlike thing
But being a child is a whole thing that I expect you

زیر چتر کوچک ات جا نمی شوم
چترت را به من نمی دهی
ولی در عوض گریه می کنی
I have no right place under your umbrella
Since you don’t give it to me
But in return you cry

با دامن کوتاه می رقصی
چرخ می زنی و زیبایی ات را به رخ ام می کشی
شکوه زن شدن در چشم هایت
داماد سال های بعد را نفرین می کنم
You’re dancing with your short skirt,
Turning around, and showing off your beauty
The glory of being a woman shining in your eyes
I curse the future groom

بادی که در میان چمن های خیس می رقصد،
مارا به یاد چیزی می اندازد
چیزی که اما به یاد نمی آید
اما کمی شکل روزگار از دست رفته ی ماست.
The wind dancing within wet grass,
Reminding us something
Something which cant be remembered
But it’s looking a little like our lost life

پروانه ای سبک بال،
بر شانه هایم می نشیند
احساس می کنم که سنگین تر شده ام.
A light-winged butterfly
sitting on my shoulder
Making me feel more heavy

صدها سال هم که بگذرد
کوه از جایش تکان نمی خورد که نمی خورد
اما گاهی میزبان ابرها که هست!
By passing one hundred years
The mountain never ever changes in its place
But sometimes it’s the host of the clouds

هی باران می بارد
پیرهنت خیس وخیس تر
آن قدر می بارد
که خودت باران می شوی
It’s raining dogs and cat
Your shirt becomes wet more and more
It rains so that
You yourself become the rain

سفر که می رویم
جاسیگاری مان را جا نمی گذاریم
تامبادا یادمان بیاید که سیگار را ترک کرده ایم
Going on a trip
We don’t forget our ashtray
May be we remember have left smoking

خواب است یا خیال است ؟
این که دور از چشم ها
روسری ات را در باد تکان می دهی
و ردپاهای کوچک ات را به جا می گذاری
در کوچه باغ برفی رویاهایم.
Is This dream or imagination
When you far away the eyes
Shake your scarf in the winds
And put your traces
On snowy garden-street of my dreams

وقتی که بی اجازه قدم می زنی
در خواب هر کسی که دلت بخواهد،
این جاست که بی خیال خدا می شوی و
همه چیز به پایان خودش نزدیک می شود.
When you walk in dreams of your favorite person
without receiving his permission
Here you neglect the god
And everything goes to end

گاهی کمی کودک شدن
لطمه ی چندانی به شخصیت تو وارد نخواهد کرد
و خنده خنده خنده
چیزی که گاه سخت فراموش می شود
در گریه های صادقانه ی تو
Sometimes behaving childish
Won’t damage your gentle personality
And laugh, laugh, laugh
Something, which is forgotten quietly
In your honest crying

دیوارهاچه قدر بلند بودند
وقتی که کودک بودیم
حالا بلندتر شده اند
The walls were too high
When we were child
Now they are higher

پشت پرچین گیسوان تو پنهان می شوند
آدم بدها
دل های شاعران قدیمی می لرزد
ابروآفتاب وباد می آیند
آدم بدها شاعر می شوند
Badmen are hidden Behind the hedge of your tresses,
The hearts of the old poets are beating bitterly
By appearing the cloud, sun and wind,
Badmen become poet

قاصدکی دیشب بر خواب هایم فرود آمد و
نامه هایی از رویاهایت را به من سپرد
کودک آن چنان شدم که قاصدک تا صبح پیشم ماند
A dandelion came into my dreams last night
And gave me the letters from your dreams
I became such a baby that she stayed with me until morning

رویا زیباست اما
باران عصر هیچ گاه
در رویاهای ما زیبا تر نیست
The dream is beautiful but
the afternoon Raining
Is not more beautiful in our dreams

عاشق شدن خوابی ست
خوابی که گاه تنها با خوابی آغاز می شود
Falling in love is a dream
A dream that sometimes is started with another dream

یخ های قطبی را در چشم هایت ذخیره کن
شب های استوایی صبح نخواهند شد
اما سردتر چرا
keep the coldness of icebergs in your eyes
The equatorial nights will not have morning
But may be colder

جمعه قلقلکم می دهد
نگاه خندان عروسک هایت
مثل روزهای دیگرهفته !
The laughable eyes of your dolls
Tickles me on Sunday
Like another days of the week

وقتی که درنگاه من تعریف می شوی
قرارنیست که محدود در تعریف من باشی
کودک شدن وسیع تر است
When you are meaningful in my opinion
It doesn’t mean you are to follow just my view
Being a baby is more extended

بوسه ی کودکانه ات
شاید آدم برفی را از خجالت آب کند
بوسیدن یا نبوسیدن: مسئله این است.
Your childlike kiss
Maybe shrink the snowman with his shame
Kissing or not kissing this is a question

کلمات از درخت نارنج
فرو می رقصند و
شکوفه ها تنها می مانند
The words are falling dance
From the orange tree
The blossoms become alone

باران شاعرترم می کند
شاعر تر می شود در باران
گیسوانت را خیس می بوسد
Im in the rain more poet
The poet is wet in the raining
And kisses your wet tresses

هیچ حرف بزرگی میان این کلمات نیست
تفنگ فیل سیاه کش من
تنها خنده شلیک می کند
There is no deep thing among this words
My black elephant killer gun
Just shoots laugh

باران که می بارد،
دنیا تنها از دور زیبا نیست
در دست های کوچک ات حلزون را پناه ده
In the raining
The world is not beautiful just from the far
Make a shelter for snail with your little hands

میمون از درخت نارگیل آویزان می شود
وتو ساده می خندی
من میمون می شوم و سادگی ات پایانی ندارد
The monkey is pended on the coconut
And your laughing simply
I become monkey and your simplicity does have no end

رعد وبرق ،غولی ست آدم خوار
در آغوش من می پری و
جهان خلاصه می شود در گیسوان طلایی ات
The thunder is a monster
Your jumping in my bosom
And the world is abstracted in your golden tresses

اصلا قرار نیست که چهره ی سوسک ها
حق زیستن را ازآن ها بگیرد
Never ever the faces of the cockroaches
Cant take the right of living from them

عاشق شدن و روی ریل های موازی قدم زدن
قطار سوت می زند
و بازی آغاز می شود
Being in love and walking on the parallel rails
The train hisses
And the game is started

پشت درخت قایم می شوم و چشمانم را می بندم
بر می گردم تو نیستی
دل تنگ می شوم باز هم تو نیستی
Im hidden behind the tree with closing ayes
Im turning you are not there
Im getting sad again you are not there

یکشنبه ۲۶ اوت ۲۰۰۷

جای خالی روشن فکران در رسانه ی اینترنت به ویژه بالاترین

الف- فردا سی وسه ساله خواهم شد.خاستار کلماتی هستم که این روز کاملا قراردادی را مفهومی تازه ببخشند که نمی توانند. بی خیال می شوم و به بالاترین می پردازم

ب- گفتمان را می توان رابطه ای نامید که میان اجزای هم گون یک جامعه اتفاق می افتد. ،روشن فکران نقش کاتالیزور را برای هموار تر کردن این مسیر ایفا می کنند.اما نکته ی اصلی گفتمان در پدیدآوردن رابطه میان اجزای ناهم گون جامعه با اجزای هم گون آن است وگرنه من وتو که با هم مشکلی نداریم.

پ- بر عوام حرجی نیست اگر با نامجو و پیتر گابریل و بتهوون حال نمی کنند اما بر خواص واجب عینی ست که روزانه حداقل دو وعده با باباکرم و سوارلنج باری میریم عاشق سواری سیگارکی دود کنند.

ت- ترکیب جمعیتی بالاترین باید توسط عقلای قوم مورد بررسی قرارگیرد.نتایج جالبی در انتظار خواهد بودت

ث- از روشن فکران زیاد سخن به میان می آید اما از حضورشان در این جامعه خبری نیست.این بدان معناست که یا روشن فکران ما هنوز با زبان رسانه ای چون اینترنت بیگانه اند یا آن که برج عاج خود را برحضور در جامعه ای مجازی که فیل وپشه را برابر می شناسدترجیح می دهند.چرا که از آن احترامی که حضورا نصیب شان می شود در اینترنت خبری نیست.وگاهی مجبورند که فحش های خواهرمادری را که در کامنت ها نصیب شان می شود بر خلاف دیدگاه شخصی شان مبنی بر آزادی مطلق بیان نادیده بگیرند

ج- جای پنج کس در فضای وبلاگستان فارسی واقعا خالی ست:داریوش شایگان ،رامین جهانبگلو ، ابراهیم گلستان عبدالکریم سروش وبالاخره دکتر حسین بشیریه.این عزیزان بدانند که هرگونه نوشته ای از ایشان در فضای سایبر انعکاس زیادی خواهد یافت.پس به قول سعدی لطفا ابتدا چوب های سقف خانه ی خود را بشمارید بعد به سراغ ستارگان آسمان بروید یا حداقل از آشوری ومعروفی ورویایی یاد بگیرید

چ- ادعای تلوزیون گریزی در میان قشر کتاب خوان ما نوعی افتخار محسوب می شود.اما کسی بر تاثیر آن بر جامعه ی ایرانی ونیز تاثیر آن بر جامعه بالاترین نمی پردازد

ح- زمانه عوض می شود اما ما عوض نمی شویم بودن یا نبودن مسئله این است.

شنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۷

دلم برای هند تنگ خواهد شد

از آشرام اشو که دیدن می کردیم دخترکی را دیدم با لباس های بلند،خندان گرد خویش می رقصید و دو گلی را که در دوستانش داشت با خویش می رقصاند و شکوفه ها در آن هوای خنک و نیمه بارانی بر زمین سیمانی اطرافش می ریختند. لبخندش ار آن فاصله ی دور آشکاربود و چنان می نمود که محو در رقص خویشتن است...

ساعتی طول کشید تا بازگشتم و دوباره اورا دیدم به همان گونه که بود...

شگفت زده از دانا پرسیدم : دخترک خسته نمی شود؟ با لب خندی پاسخ ام داد دخترک نیست چرا که اگر از نزدیک ببینی اش پیری را در چهره اش خواهی دید. نیز سالیانی است که به این مکان می آید و می رقصد تمامی روز را. به همه لب خند می زند وهیچ گاه با کسی صحبت نکرده است.

( منم داشتم فکر می کردم که دختره رو مخصوصا گذاشتنش اول ورودی واسه تبلیغات )

*

دیروز جشن واراماها لاکشمی بود صاب خونم شب دعوتم کرد به خونه ش واسه شام و دیدن از مراسم جشن شون.این جشن مخصوص خانوماس وخونواده ها معمولا به احترام لاکشمی هزینه ی زیادی رو واسه برپایی اون خرج می کنن.صاب خونم شاکی بود که چرا قیمت لوازم مربوط به جشن بالا رفته و بعد با با وجودی که آدمی خیلی مذهبیه با طنزی در چاشنی کلامش گفت : ما خودمون رو مجبور می کنیم که این کارا رو انجام بدیم واسه اینه که خیلی فقیریم

*

آقایون وخانومای ایرانی که دارین میاین هند لطفا خاهشا تمناعن استدعاعن تورا به پدرجدتون قسم به این پلیس های و کارمندای هندی رشوه ندین لااقل اگه می خواین بدین کم بدین یا همیشه ندین.بابا وقتی دست می کنی پونصد روپیه رو که تقریبا ده دوازده هزار تومن ما میشه یواشکی بهشون رد می کنی نمی دونی که توی ماتحتشون چه عروسی برپا می شه اخه واسه بعضی اونا این یعنی حقوق پنج روزشون. می فهمی یا نه حقوق پنج روزشون.

با این کاراتون دارین حتا مناسبات جامعه ی هند رو به هم می ریزین .بابا اینوخود هندیا هم معترفن و توی آمارهای جهانی هم هس که کشور هند از نظر نظام رشوه خواری اصلا کارنامه خوبی نداره اما این کار شما باعث میشه که این مناسبات به هم بریزه و سطح توقع پلیس ها وکارمندا رو ببرین بالا ودودش اول توی چشم خودتون میره بعدش توی چشم ایرانیای دیگه بعدش توی چشم تمام خارجی هایی که میان این جا آخرشم می رینین توی هند و این چس مثقال معنویت ته مونده روی زمین رو هم به باد می دین . حالا خودتو می دونید.

*

دانا با هندیا که حرف می زنه من مرده ی مات بودنشون در مقابل این حرف ها و حرکاتم : سلام عزیزم خوبی ؟
تو نمی دونی که من چه قدر عاشقتم دارم از عشقت فنا می شم بزار همین الان چاقو بردارم شکممو واسه ات جر بدم خوبی فدات شم؟. حالا این هندیا این جوری مات می مونن، خدا به داد برسه اگه دانا بخواد یه زمانی همینا رو تحویل یه ادم اروپایی بده. چی میشه...

*

سه‌شنبه ۱۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۷

تراژدی روابط نافرجام من با زن ها

مسئله بسیارروشن است: زن ها مرا یک موجودمتنفراززن می پندارند و نخستین دلیل روشن آن ها هم مجرد ماندن من تاهنوزاست(33سالگی).این قضیه اما دراصل دومنشاء دارد:یکی روان شناسی پیچیده ی شخصیت زن است؛ ساده ودرعین حال پیچیده. درست در همان لحظه که فکرمی کنی طرف مقابل ات را شناخته ای،باانجام حرکتی غیرمنتظره ترمی زند به هرچه می اندیشیده ای.تصورکنید یک بازی شطرنج را همراه با اصول وقواعدی که دارد.طرف مقابل ات هم کلی ادعا وافاده که درچندحرکت تو را مات خواهدکرد مهره ها را می چینی وسربازت را حرکت می دهی او نیزدر حرکت نخست، وزیرش را حرکت می دهد!!!

منشاء دیگراین قضیه به شخصیت بخت برگشته ی من بر می گردد می توان بدون هیچ اغراقی گفت که من از آن دسته آدم هایی هستم که به طرزجنون آمیز وحماقت باری،خوبم.این که می گویم خوب، اصلا وابدا غلو نمی کنم نتیجه ی این امر هم همیشه کلاه های گشادی بوده که سرم رفته به خاطر همین قضیه است که حدود دوسالی دراین دیارغربت ،درانزوای مطلق زندگی می کنم.می خواهم این را بگویم که تواگردرهمان مرحله ی اول حسن نیت خودرا نسبت به زن نشان دهی وخود را آماده ی کمک به او نشان دهی این مسئله بیشترسوءظن اورا بر می انگیزد.خوب بودن یا حماقت تورا نشان می دهد یا این که نشان می دهد که تو حتما ریگی به کفش داری وگرنه هیچ مردی بدون داشتن چشم داشتی از یک زن به کمک او نمی رود.

بدون هیچ گونه آماروارقامی می توانم بگویم که 99/99 مردها زنی را که می نگرنداول اورادرتصورخود برهنه می کنندبعدسراغ دیگرقضایا می روند.ازبخت بد، من بیشتروقت ها جزو آن یک دهم درصدی قرارمی گیرم که کمی قرار است برای زنان احترام قائل شودوهنگام صحبت با یک زن،زیرچشمی سینه های برآمده اش را موردبررسی قرارندهد. این مسئله ی تقلیل زن به آلات تناسلی اش مسئله ای کاملا روشن است که نمونه ی آن را درکوچه وخیابان بسیاردیده ایم:نیگا کن چه ک...یه !!!

تعریف زن در چهارچوب سکس مسئله ای تاریخی است که از ناحیه ی مردها بر زن تحمیل شده وحتا خودزن ها نیز در بیشتر مواقع با عمل کرد ناآگاهانه ی خود برآن صحه می گذارند: شب جمعه س بریم خرید ؟؟

عدم وجودتعاریف مشخص از روابط اجتماعی زن ومرد،مشکلات و دشواری هایی را برای هر دو جنس فراهم آورده ونخستین قربانی این قضیه هم منم که بارفتارها ومعیارهای روشن فکری خودم قراراست به ملاقات زنی بروم که در سال هزارمیلادی زندگی می کند و قراراست به من درس زندگی بدهدچرا که مرا همیشه متهم به زن نشناسی و عدم مردانگی وغیرت می کند و هم چنین مرا دچار بیمار روشن فکری!!! می داند.

با این تفاصیل،حالا حالاها باید مجرد بمانم . خب شاید بدی من اینه که خیلی خوب ام!!!

یکشنبه ۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۷

ANOTHER NAME OF THINGS

sometimes we cant bear reality so we need to change our view toward the things .their forms their color and their essence. sometimes we must change our position in the world with the things.they should get human form and look at us . we have to understand their view toward us because may be sometimes they cant bear reality .